روضه – سر سفره نشست و با یک آه – حاج محمود کریمی

سر سفره نشست و با یک آه

لقمه برداشت، گفت: بسم الله

 

گفت این لقمه‌ها گلوگیر است

شهر از ماتم نبی، سیر است

 

حزن افتاده در منازل شهر

داغ پیغمبر است در دل شهر

 

کوه‌های غیور، محزونند

چشمه‌های زلال، در ‌خونند

 

کودکان شیر را نمی‌نوشند

غنچه‌ها رخت گل نمی‌پوشند

 

ذکر حسرت نشسته بر لب ماه

آه از ماتم رسول الله

 

خواست بعد از غذا بنوشد آب

که درآمد صدای دقّ الباب

 

کیستی وقت شب چه می‌خواهی

سائلی یا که مانده در راهی

 

هر که را هرچه باشدش لازم

می‌رود کوچه‌ی بنی‌هاشم

 

گفت: در وا کنید؛ سائل نیست

اهل دریاست؛ بند ساحل نیست

 

او خودش هاشمی‌ و نور جلی‌ست

این که پشت در ایستاده، علی‌ست

 

مرد وقتی شنید حیدر را

رفت و وا کرد گوشه‌ی در را

 

لای در را گشود امّا دید

ماه هم آمده‌ست با خورشید

 

ماه بر روی مرکب آمده است

فاطمه با دو کوکب آمده است

 

السّلام السّلام! یا انصار

باری از دوش مرتضی بردار

 

در شب تار غربت آمده‌ایم

پای تجدید بیعت آمده‌ایم

 

اتّفاق غدیر، یادت هست؟!

که علی شد امیر، یادت هست

 

با علی، سر به زیر بیعت باش

سربلند دم قیامت باش

 

پاسخ آمد ز خانه، یا زهرا!

دیر آورده‌اید بیعت را

 

ذکر لبّیک، پیش‌تر گفتیم

یاعلی، با کس دگر گفتیم

 

رأی ما، مجلس سقیفه شده

قبل حیدر، کسی خلیفه شده

 

گفت و در را به روی آن‌ها بست

تشنه، در را به روی دریا بست

 

آخر ای حاجیان بی انصاف

کعبه کی می‌رود به پای طواف

 

چشم‌های دو یار، تر گشتند

دست خالی به خانه برگشتند

 

آتشی هم به درب خانه نخورد

زن انصار، تازیانه نخورد

 

بیعت زور نکته‌ای پرت است

دست اگر با دلت دهی، شرط است

 

می‌شناسم که پای بیعت زور

در یک خانه گشت مثل تنور

 

پشت در، یک سپاه آنجا بود

مادری پابه‌ماه آنجا بود

 

علی و فاطمه، غریبانه

بازگشتند تا در خانه

دیدگاهتان را بنویسید