آخرین وداع – حسین ستوده

فکر مرا کردی که می‌خواهی بروی؟

کی بار خود بستی شدی راهی بروی؟

 

تنها می‌مانم فاطمه‌جان

ای جان، ای جان، نرو فاطمه‌جان

 

چند راز از آن روز است در دل نهفتی

از آنچه شد هرگز با من نگفتی

 

دیدم آن روز یک صحنه همین

دیدم افتادی روی زمین

 

تنها می‌مانم فاطمه‌جان

ای جان، ای جان، نرو فاطمه‌جان

 

فکر مرا کردی که می‌خواهی بروی؟

کی بار خود بستی شدی راهی بروی؟

 

گرمای دستانت و گرمای دل من

آتش نزن با رفتنت بر حاصل من

 

دشمن بود و تو فاطمه‌جان

شعله بود و تو فاطمه‌جان

 

دردت به جان من، ای جان حیدر

سوسو نزن پیش چشمان حیدر

 

اصلاً نه که به خاطر من

بنگر بر حال و روز حسن

 

تنها می‌مانم فاطمه‌جان

ای جان، ای جان، نرو فاطمه‌جان

 

فکر مرا کردی که می‌خواهی بروی؟

کی بار خود بستی شدی راهی بروی؟

دیدگاهتان را بنویسید