خواهش سادات – امیر کرمانشاهی

من می‌اومدم روضه

چند تا بچه‌سید جلومو گرفتن

 

دیدم یه حالی هستن

هی به هم نگاه می‌کنن

 

انگار می‌خوان یه حرفیو بزنن نمی‌تونن

آخه سخته یه پسر بگه مادرمو زدن

 

امشب سر کوچه هیئت

همون‌جا که مجلسمونه

 

یکی با شال سبز دوید تا

زود خودشو بهم برسونه

 

همون‌جا فهمیدم چه باری

امشب رو دوش روضه‌خونه

 

دیدی یکی دلش گرفته

می‌گرده دنبال بهونه

 

حال بچه‌سیدا رو

امشب فقط خدا می‌دونه

 

دق می‌کنیم اگه نخونی

آخه دلمون این شبا خونه

 

منتظریم یکی بشینه

تا خود صبح روضه بخونه

 

یکی اومد گفت در گوشم

محرم‌ها کجا نشستن؟

 

من اینا رو زندگی می‌کنم

زندگی رو دارم برات شعر می‌خونم.

 

یکی اومد گفت در گوشم

این جمله بینمون بمونه

 

درست می‌گن

یه جور زدن که

 

یه جای سالم هم نمونده

 

یکی می‌گفت از پشت یه در

چطور صداشو نشنیدن

 

نامردها حیا نکردن

واسه یه زن لشکر کشیدن

 

آه آخه یکی دو تا نبودن

اون‌قدر بودن که بتونن

دستای...

 

با شیر خیبر دربیفتن

یک زن غریب افتاد بین

 

شلاق اون نامرد و اخمش

هرکی با هرچی داشت می‌زد

هی زخم اومد روی زخم

 

آتیش بود و

بوی دود و

 

دستای حیدر

بسته بود و

 

تا که غلاف افتاد بالا

بازوی زهرا شد

 

صدا گریه‌شون بلند شد

دیدم امونشون بریده

 

آی سیدها!

 

گفتم بیاین با هم بخونیم

خوندن من جواب نمیده

 

بیاین یک‌صدا بخونیم

مثل قدیمیا بخونیم

 

بیاین برای مادر سادات

روضه آشنا بخونیم

 

چه روضه‌ای؟ بگم داد بزنید؟

 

وای من و

وای من و

وای من

واویلا

واویلا

 

همه زبون می‌گیرید یا نه؟ شب اولی!

 

وای من و

وای من و

وای من

واویلا

واویلا

 

اولی‌شو تو بگو، بعدی‌شو منِ بیچاره می‌گم.

 

وای من و

وای من و

وای من

واویلا

واویلا

 

میخ در و

سینه زهرای من

 

در وسط کوچه تو را می‌زدند

واویلا

واویلا

 

اینم تو بگو تا بعدی‌شو من بگم.

 

در وسط کوچه تو را می‌زدند

 

خانمم!

 

کاش به‌جای تو مرا می‌زدند

واویلا

واویلا

دیدگاهتان را بنویسید