روضه – صبح با لبخند پاشد فاطمه – حاج محمود کریمی

صبح با لبخند پاشد فاطمه

باعث لبخند ما شد فاطمه

گرچه مشکل جابه‌جا شد فاطمه

دیگر از بستر جدا شد فاطمه

 

گریه‌ی شوق آمد و باران گرفت

او که پاشد باز حیدر، جان گرفت

 

گرچه سختش بود، خم‌خم راه رفت

هر قدم برداشت را با آه رفت

گرچه آهسته ولی کوتاه رفت

تا به استقبال وجه الله رفت

 

حیدر مظلوم، حالش خوب شد

گرچه قدری در دلش آشوب شد

 

تا اذان ظهر، کار خانه کرد

موی زینب را دوباره شانه کرد

هی وصیّت‌ها به آن ‌دردانه کرد

خنده را با گریه  هم‌پیمانه کرد

 

روی ماه بچّه‌ها را بوسه زد

از بقیع تا کربلا را بوسه زد

 

گفت: فضّه! خواب دیدم می‌روم

از پدر دیشب شنیدم می‌روم

خسته‌ام، قامت‌خمیده‌م؛‌ می‌روم

من ‌از این دنیا بریدم؛ می‌روم

 

می‌روم امّا دلم با حیدر است

أشهد زهرا، فقط یاحیدر است

 

من ز تنهایی حیدر سوختم

پای او در گوشه‌ی در، سوختم

می‌روم امّا کمی پرسوخته‌م

من سراپا، پای تا سر سوختم

 

دور از چشم حسن، غسلم دهید

جان من با پیرهن غسلم دهید

 

دست مولا که به بازویم رسید

به ورم‌های سر و رویم رسید

به کبودی‌های ابرویم رسید

دست او وقتی به پهلویم رسید

 

جای من از او حلالیّت بخواه

از خدایش صبر و تسلیّت بخواه

دیدگاهتان را بنویسید