تمام عمر خود نرفتهام بهسوی دیگری
نرفتهام به غیر تو، به جستجوی دیگری
خمار یک نظارهام، مرا اجابتی نما
چه غم که عاجزی رسد به آرزوی دیگری
شرار قهر آسمان زند مرا شرارهای
شبی که پای خود نهم به طرف کوی دیگری
قلم کنم دو دست خود، به قصد انتفاضهام
اگر که پنجه در کشد به تار موی دیگری
به اشتیاق سر کشم خود از سبوی شوکران
اگر که تر کنم شبی لب از سبوی دیگری
بگیرمش به خرّمی، فروغ هر دو دیده را
نظر کند چو لحظهای به خوبروی دیگری