مناجات – گفتم دمی برابر مایی؛ که نیستی – حاج محمود کریمی

گفتم دمی برابر مایی؛ که نیستی

ای رفته از نظر! تو کجایی که نیستی؟

 

من گریه می‌کنم ولی ای یار، مثل اشک

ای کاش روی چشم بیایی! که نیستی

 

ما را به هر کجا که خودت می‌روی، ببر

چون ما نمی‌رویم به جایی که نیستی

 

می‌خواستی که غم‌خور هجرت شوم، شدم

دق کرده‌ام ببین به هوایی که نیستی

 

تا صبح، ای وصال! نخفتم به این گمان

شاید تو با نسیم صبایی که نیستی

 

دلگیر و خسته‌اند همه، عصر جمعه‌ها

ماییم و بی‌کسی و شمایی که نیستی

 

روضه گرفته‌ایم، بیا فاطمیّه است

بی‌رونق است بزم عزایی که نیستی

دیدگاهتان را بنویسید