گفت از کوچه بگویید، چه گوییم آخر
کوچه بود و حسن و حادثه و یک مادر
گفتن از کوچه، پر از دلهره و دردسر است
روضهاش از در و دیوار، مرا سختتر است
فکر کن لات محل، راه گرفته به زنی
چه زنی؟! همسر مستورهی یک بتشکنی
شاید اینگونه بگوییم تصوّر بکنی
شیشهی اشک خودت را بشود پر بکنی
مادرت را وسط کوچه، تصوّر کن و بعد
کوچه را از غم و اندوه کمی پر کن و بعد
فکر کن نبض غم از خوف و رجایش بزند
مردی یکمرتبه با اسم، صدایش بزند
فکر کن که دوسهتا مرد به سمتش بروند
چندتا مردک نامرد به سمتش بروند
فکر کن مرد بدی، بیادبی کرده به او
یا در آنلحظه، پلیدی غضبی کرده به او
حال باید به عقبرفتن او فکر کنی
به مراعات سخنگفتن او فکر کنی
فکر کردی؟ چقدر ریخت بهم اعصابت؟
فکر کردی؟ چقدر سوخت دل بی تابت؟
باز به قصّه ادامه بدهم یا کافی است؟
به خدا گفتن از این مرحله، بی انصافی است
فلک آنروز در آنکوچه، بیانصافی کرد
به دل فاطمه، آنروز چه اجحافی کرد
شرح آنروز فقط صحبت آزردگی است
روضهی کوچه، پر از لکّهی خونمردگی است
حقّش این است بمیریم و ادامه ندهیم
حرف در کام بگیریم، ادامه ندهیم
حرف این است که این واقعه، معنادار است
جای سیلی روی صورت، نه روی دیوار است