از لافتی إلّا علی، عیان شد
مردی به عالم جز اباالحسن نیست
لا سیف إلّا ذوالفقار آمد
چون و چرا و شرط و لا و لَن نیست
وادی السّلام، آرامگاه آخر
روح مرا غیر از نجف، وطن نیست
حق، مدح مولا گوید و نبی، پس
جبریل را یارای دمزدن نیست
تیغ نگاهش روی گردن ما
در مسلک عشّاق، سر به تن نیست
ممسوس در ذات اله، حیدر
جز ظاهرش در سرّ و در علن نیست
إنّا و نحن مرتضی و ایزد
منظور توحید است و لفظ من نیست
طوری علی گردن ز کفر میزد
میگفت عزرائیل: کار من نیست
من تشنهی جام لقای اویم
دنیای بی او، جای زیستن نیست